دل من و دل تو

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها ‏را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها ‏طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند‎.‎

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده ‏دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب ‏زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ ‏است؟‎"‎
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است‎."‎
‎- "‎چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم‎."‎
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید‎."‎
‎- ‎اسب و سگم هم تشنه‌اند‎.‎
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است‎."‎
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ‏ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای ‏قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده ‏بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود‎.‎

مسافر گفت: " روز بخیر‎!"‎
مرد با سرش جواب داد‎.‎
‎- ‎ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم‎.‎
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید‎.‎
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند‎.‎
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید‎.‎
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
‎- ‎بهشت
‎- ‎بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است‎!‎
‎- ‎آنجا بهشت نیست، دوزخ است‎.‎
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی ‏زیادی می‌شود‎! "‎
‎- ‎کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند‎.‎

چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٧ توسط مهسا

روزی پسر و دختر خانواده مهمان خانه پدرشان شدند و تصمیم گرفتند همگی شب را در منزل ‏پدری به صبح برسانند.‏
طبق عادتی که در زمانهای قدیمی مرسوم بود برای خواب به پشت بام رفتند بعد از چند دقیقه ‏مادر خانواده به پشت بام رفت تا برای مهمانهایش آب ببرد. ‏
در یک طرف پشت بام دختر وداماد زن با فاصله از هم خوابیده بودند. مادرزن به دامادش گفت ‏‏: هوا خیلی سرده دخترم را در آغوش بگیر تا گرمت بشه.‏
سپس به طرف دیگر پشت بام رفت زن دید که پسرش همسرش را در آغوش گرفته .مادر شوهر ‏به عروسش گفت :از هم فاصله بگیرید هوا گرمه گرمازده می شید.‏
در این هنگام عروس که خیلی ناراحت شده بود گفت : قربون برم خدا رو یک بوم و دو هوا رو" ‏این ور بوم تابستون "اون ور بوم زمستون.‏




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱٧ توسط مهسا

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟ پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید .

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقامرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد... بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .





نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ توسط مهسا

من دوستی به نام مانتی رابرتز دارم که یک مزرعه پرورش اسب دارد.
یک روز که در حال صحبت بودیم او داستانی را برای من نقل کرد.
داستان پسری که فرزند یک تعلیم دهنده اسب دوره گرد بوده
که از اصطبلی به اصطبل دیگر، از مسابقه ای به مسابقه دیگر و از مزرعه ای به مزرعه دیگر می رفت
تا اسب ها را آموزش دهد. بنابراین درس خواندن آن پسر در دبیرستان مرتباً با وقفه مواجه می شد.
وقتی که سال آخر دبیرستان بود از او خواسته شد تا در یک صفحه بنویسید تا در آینده می خواهد که و چه کاره باشد.
آن شب او هفت صفحه در توصیف هدف خود یعنی داشتن یک مزرعه پرورش اسب نوشت.
او درباره رؤیای خود با تمام جزئیاتش نوشت و حتی یک شکل از یک مزرعه ۲۰۰ جریبی
که در آن محل ساختمان ها و اصطبل ها و مسیر مسابقه مشخص شده بود کشید
و سپس نقشه یک ساختمان ۳۷۰ متر مربعی را کشید که در مزرعه ۲۰۰ جریبی او واقع شده بود.
او تمام آرزوهای خود را در آن پروژه قرار داد و روز بعد آنرا به معلم داد.
دو روز بعد نوشته هایش به دست خودش بازگشت در صفحه اول یک
F (نمره بسیار پایین) با رنگ قرمز نوشته شده بود.
با یک توجه که نوشته بود «بعد از کلاس بیا پیش من».
پسر با صفحات حاوی رؤیاهایش به دیدن معلم خود رفت و از او پرسید چرا نمره اش
F شده است؟
معلم در پاسخ به او گفت این یک رؤیای غیر واقعی برای پسری در شرایط توست.
تو فرزند یک خانواده دوره گرد از خانواده سطح پایینی هستی!
و هیچ سرمایه ای نداری برای داشتن یک مزرعه پرورش اسب مقدار زیادی پول لازم است.
تو باید یک زمین و اسبهایی با نژاد اصیل بخری و آنها را تکثیر کنی که همه این ها مقدار زیادی پول لازم دارد.
برای انجام چنین کاری هیچ راهی وجود ندارد. پس از آن، معلم اضافه کرد:
اگر تو دوباره با واقع گرایی بیشتری این مطالب را بنویسی من هم در نمره تو تجدید نظر می کنم.
پسر به خانه رفت و مدت طولانی در این مورد فکر کرد و از پدرش در این باره کمک خواست
ولی پدرش به او گفت ببین پسرم تو باید خودت این کار را تمام کنی و از ذهن خودت کمک بگیری.
البته من می دانم که این تصمیم بزرگی برای توست.
بالاخره بعد از یک هفته کلنجار رفتن پسر همان صفحات را بدون هیچ تغییری به معلمش برگرداند
و به معلمش گفت تو می توانی نمره
F را برای من نگه داری و من هم رؤیـای خود را برای خـودم نـگه می دارم.
بله آن پسر مانتی بود. او اکنون یک مزرعه اسب ۲۰۰ جریبی دارد و در حالی این داسـتـان را تـعـریـف می کـرد
کـه در خـانه ۳۷۰ مـتـر مربعی خود نشسته بود. مانتی ادامه داد.
من هنوز آن ورق کاغذها را دارم. او اضافه کرد بهترین قسمت داستان اینجاست که
دو تابستان پیش همان معلم دبیرستان ۳۰ دانـش آموز خود را به مـزرعـه اسـب
من برای یک تور یک هفته ای آورد. وقـتـی که معلم قدیـمی داشـت
آنجا را ترک می کرد گفت من معلم تو نبودم، من سارق رؤیای تو بودم.
در آن سال ها من رؤیای بچه های زیادی را دزدیدم اما خوشبختانه تو آن قدر عاقل بودی که رؤیای خود را نگه داری.
اجازه ندهید هیچ کس رؤیای شما را بدزدد، از قلب خود فرمان بگیرید.

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ توسط مهسا

می گن زمانای قدیم یه روز 3 تا پسر بچه میرن پیش ملا نصرالدین میگن ما 10 تا گردو داریم میشه اینارو با عدالت بین ما تقسیم کنی؟

ملا می گه با عدالت آسمونی یا عدالت زمینی؟

بچه ها میگن خوب عدالت آسمونی بهتره با عدالت آسمونی تقسیم کن.

ملا 8 تا گردو می ده به اولی 2 تا می ده به دومی دو پس گردنی محکم هم می زنه یه سومی

بچه ها شاکی میشن می گن این چه عدالتیه ملا؟
ملا می گه خدا هم نعمتاشو بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ توسط مهسا

یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

 در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیک نیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

 

 

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۳/۱۱ توسط مهسا

مرا خواب کن زیر یک شاخه دوراز شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۳/۱۱ توسط مهسا

مهم نیست که قفلها دست کیه

مهم اینه که کلید ها دست خداست...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۳/۱ توسط مهسا
   شریک


در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
نگاه کنید،" این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند ."
پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت: همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم .
مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟

پیرزن جواب داد: بفرمایید.
چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید  .منتظر چی هستید؟
پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا هستم




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۳/۱ توسط مهسا
   ارزش


جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!
سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی!!!

خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی .
جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید انجام بده. اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۱۱ توسط مهسا

وای باران...

شیشه پنجره را باران شست...

از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست ؟...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٥ توسط مهسا

در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند

  و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

  یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم....

  درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شایا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

  پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:

اون 18 پسر به کمال رسیدند...

  این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم

هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم

اطرافیان ما هم همین طورند

پس بیاید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیم

بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱/٢٥ توسط مهسا
   شجاعت


شجاعت همیشه فریاد زدن نیست

گاهی صدای آرامی است که در انتهای روز می گوید :

فردا دوباره تلاش خواهم کرد...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ توسط مهسا

دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….
دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ، فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش … قاب کن و بزن به دیوار دلت ……
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت…..
محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!
خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند….
کافی ست؟!!
نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..
تکاندی؟؟!!
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!
حالا این دل جای* او* ست …دعوتش کن ، این دل مال* او* ست
 
همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا
وحالا تو ماندی و یک دل، یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک* او*..
خانه تکانی دلت مبارک ...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/٢٤ توسط مهسا

برای آدم نابینا شیشه با الماس فرقی ندارد، پس اگر کسی قدرتو ندونست فکر نکن تو شیشه ای ، اون نابیناست...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ توسط مهسا

در نبرد بین انسانهای سخت و روزگار سخت ، این انسانهای سخت هستند که میمانند.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ توسط مهسا

مردى متوجه شدکه گوش همسرش سنگین شده وشنوائیش کم شده است.به نظرش رسید که همسرش بایدسمعک بگذاردولى نمی دانست این موضوع راچگونه بااودرمیان بگذارد.

بدین خاطر،نزددکترخانوادگیشان رفت ومشکل رابااودرمیان گذاشت.

دکترگفت:

براى این که بتوانى دقیقتربه من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدراست،آزمایش ساده اى وجوددارد.اینکارراانجام بده وجوابش رابه من بگو!

ابتدادرفاصله۴مترى اوبایست وباصداى معمولى مطلبى رابه اوبگو.اگرنشنید،همینکاررادر فاصله٣مترى تکرارکن.بعددر٢مترى وبه همین ترتیب تابالاخره جواب دهد.

آن شب،همسرآن مرددرآشپزخانه سرگرم تهیه شام بودوخوداودراتاق تلویزیون نشسته بود.

مردبه خودش گفت:

الان فاصله ماحدود۴متراست.بگذارامتحان کنم.

سپس باصداى معمولى ازهمسرش پرسید:

عزیزم شام چى داریم؟

جوابى نشنید.

بعدبلندشدویک مترجلوتربه سمت آشپزخانه رفت ودوباره پرسید:

عزیزم شام چى داریم؟

بازهم پاسخى نیامد.

بازهم جلوتررفت وازوسط هال که تقریباً٢مترباآشپزخانه وهمسرش فاصله داشت گفت:

عزیزم شام چى داریم؟

بازهم جوابى نشنید.

بازهم جلوتررفت وبه درآشپزخانه رسیدوسئوالش راتکرارکردوبازهم جوابى نیامد.

اینبارجلوتررفت ودرست ازپشت سرهمسرش گفت:

عزیزم شام چى داریم؟

زنش گفت:

مگه کرى؟

براى پنجمین بارمی گم:

خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقى:
مشکل ممکن است آنطورکه ماهمیشه فکرمی کنیم دردیگران نباشدوشایددرخودماباشد!

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ توسط مهسا

شیوانابه همراه تعداد زیادی ازشاگردان خودصبح زودعازم معبدی درآنسوی کوهستان شدند. ساعتی که راه رفتندبه تعدادی دختروپسرجوان رسیدند که درکنارجاده مشغول استراحت بودند.دختران وپسران کنارجاده وقتی چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع کردندبه مسخره کردن آنهاوبرای هریک ازاعضای گروه اسم حیوانی رادرست کردندوباصدای بلنداین اسامی ناشایست راتکرارکردند.شیواناسکوت کردوهیچ نگفت.

وقتی شبانگاه گروه به آنسوی کوهستان رسیدند ودرمعبدشروع به استراحت نمودند.شیوانادر جمع شاگردان سؤالی مطرح کردوازآنهاخواست تااثرگذارترین خاطره این سفریک روزه رابرای جمع بازگوکنند.تقریبا"تمام اعضای گروه مسخره کردن صبحگاهی جوانان کنارجاده رابه شکلی بازگوکردندودرپایان خاطره ازاین عده به صورت جوانان خام وساده لوح یادکردند.

شیوانا تبسمی کردوگفت:

شماهمگی متفق القول خاطره این جوانان را ازصبح باخودحمل کردیدودرتمام مسیربااین اندیشه کلنجاررفتیدکه چرادرآن لحظه واکنش مناسبی راازخودارائه ندادید!؟

شماهمگی ازاین جوانان،باصفت ساده لوح وخام یادکردید،اماازاین نکته کلیدی غافل بودید که همین افراد ساده لوح  و بی ارزش تمام روزشماراهدردادندوحتی همین الآن هم بخش اعظم فکر وخیال شمارا اشغال کردند.اگرحیوانی که وسایل ماراحمل می کرد توسط افساری که به گردنش انداخته شده بود طول مسیررا با ماهمراهی کرد.آن جوانان بایک ریسمان نامریی که خود سازنده آن بودید در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح وتک تک جملات رامرورکردیدوآن صحنه هارابرای خودبارهادرذهن خویش تکرارکردید. شما باریسمان نامریی که دیده نمی شود ولی وجود داشت ودارد، ازصبح باجملات وکلمات آن جوانان بازی خورده ایدوآنقدر اسیراین بازی بوده ایدکه هدف اصلی از این سفرمعرفتی را از یاد برده اید.

من به جرأت می توانم بگویم که آن جوانان ازشماقویتربوده اند،چراکه بایک اداواطوارساده همه شماراتحت کنترل خودقرارداده اندومادامی که شماخاطره صبح رادرذهن خودیدک بکشیدهرگز نمی توانیدادعای آزادی واستقلال فکری داشته باشیدودرنتیجه خودراشایسته نورمعرفت بدانید.

یاد بگیرید که درزندگی همه اتفاقات، چه خوب وچه بد را در زمان خودبه حال خود رها کنید و درهر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیاندیشید.اگر غیرازاین عمل کنید،به مرور زمان حجم خاطراتی که باخود یدک می کشید،آنقدر زیاد می شودکه دیگرحتی فرصت یک لحظه تماشای دنیارا نیز ازدست خواهید داد.




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ توسط مهسا

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره. مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار میشه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : ' وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می

تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.' جنی قبول کرد.. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه. وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه! جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :

- جینی ! تو منو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، اشکالی نداره.

پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : 'شب بخیر کوچولوی من.'هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:

- جینی! تو منو دوست داری؟اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.

- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!

- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره! و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.'

چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.

جینی گفت : ' پدر ، بیا اینجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد. پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه

جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود. او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.به نظرت خدا مهربون نیست ؟! این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودیم بیشتر فکر کنیم.باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از دست داده بودیم اما خدای بزرگ، به

جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به ما داده. یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد. شما هم حتما امتحان کنید

 




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ توسط مهسا

تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست

تنها به نگاه او می سپارمت...




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/٥ توسط مهسا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   دوستان